سوگ ...

روزهای متمادی در اندیشه ی فرار از آنچه که حقیقی بود لحظه ها را وا میدادم و هرطلوع به خود تلنگری میزدم که این خرمن وسیع رویاها تنها با جرقه ای به آتش کشیده خواهد شد و سر بر بالین ساحره ی خیال گذاشتن همانند خوابیدن روی ابرها ایست که وفایشان تنها دوری از نفسهای گرم تابستان امید می باشد.... و این یعنی همان ناامیدی که حقیقتی بود انکار نشدنی....

این روزها - این روزهای حقیقی که رنگشان سیاه است و بارقه های (کوچک-خبرهای) شیرین بازهم از تیرگیشان نمی کاهد مرا هر روز به  خاکستریه امیدهای واهی مانوس تر میکند همان امیدهایی که میدانم هنوز شکل نگرفته باید سقط شوند....

عادت ... قصه ای که هر شب صفحاتش را ورق میزدم و عمر را مالامال از تباهی می یافتم - همه اش یک سیرک بود و من دلقکی که روزگار با وعده های شیرین فریبش میداد تا رنگ تظاهر بگیرد - لبهایش را بدوزد و وانمود کند که نمی فهمد-  تنها اینگونه بخشیده میشد... مورد ترحم واقع میشد .... و شاید  هم لحظه ای تنها لحظه ای  به چشم کودک یک صبح  دوست داشته میشد ....

این روزها همه ی افکارم را در پاورقی های روابطم دفن کرده ام و به احترام سالها تلاش بیهوده - عمری سکوت خواهم کرد.... یک سکوت به درازای عمر .... سکوتی که همه ی حق و حقوق را به وارث کلام میدهد ....

خوب میدانم که   این کلنجارهای بیهوده توان ایستادگی در برابر  تازیانه های رشته ی افکارم را ندارد-  تنها باید در انتظار یک سوگ نشست .... .

پینوشت : 91 هم گذشت ... به همین سادگی.... به همین تلخی

/ 18 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خوشتیپ اندیمشکی

درود بر ستاره جان ***عید برشما مبارک*** بزن کف قشنگه رو

شهرام هخامنش

شاد زیوی

...

دوست عزیز شما رو دعوت به رای گیری پیش از انتخابات تو کشورمون میکنم...

بانو شرقی

سلام ستاره جانم خواستم عرض ادبی کرده باشم وبدونی به یادتم.. [ماچ][قلب][گل]

علیرضا

سلام وقتی نوشته ها عتیقه می شوند و خیلی وقت روی وب میمانند عتیقه می شوند ... از دوتا از کامنت ها لذٌت بردم : همسرت ( که سلام این پیرمرد را هم به ایشان برسان ) و بانوی شرقی میخواهم حالا که وبلاگم از حصر خارج شده مجددا" اعلام موجودیت کنم !

مهتاب مادر پارسی

درود دوست گرامی میدونم مدت هاست که شما هم مثل من و بعضی از دوستان نمینویسید سال نو شادباش امیدوارم سالی همراه با شادکامی و تندرستی داشته باشین

عمران

با سلام . نظرات پست جدید تون که بسته است. اصطلاح سختی است اکسپرسیونیسم. به سختی همون روزهایی که توصیف کردی. روزهای چسبیده به مبل و تخت. البته این روزها به برکت محیط های مجازی، میشه تا حد زیادی از اون فضا فاصله گرفت و درگیر دوستان مجازی شد. شاد باشید [گل]

کاوه

من هم هر شب صفحاتش را ورق می زنم. شاید چون گل خشکیده ای لای یکی از ورق هایش گم شده ام

1

سلام.قسمت نظراتت بستست وبه ناچار دراین پست نظرمیگذارم. کولاک کردی.عجب قلمی.مراباخودش برد به آنجایی که باید میبرد. امان از پانچ...