بی انتهای ذهن من

 

میگویند رفتن همیشه تلخ است و درد ناک ترین لحظه ی دنیا جداییست...

حال این من دارد میرود خارج از کالبدی مستبد که سالها به زین یراق درآورده بودش.دشتهای خسته ی چشم ها ملتمسانه به بغضهای سهمگین نگاه میکنند و خشکسالیه احساس همچنان دست رد بر سینه ی مهر میزند...

من اینجا ایستاده ام خاموش...

 

به درازای رویاهای شوم شبانه- جاده ایست بی انتها  خیره میشوی به کرکسهای نا امیدی که خال خال کرده اند آبیه رنگ باخته ی آینده را. و این جهان توست - خورشید میتابد انگار برای ذوب کردنت و سایه ی کودکیت به سیاه بازی مشغول...

 

مات و مبهوت-چون شوالیه ای هستم درمانده که در سوگ اسب تیزپای زمان نشسته است  و به سپاه مجروح دقایقش مینگرد -موهایم را به دستان باد خواهم سپرد تا هوا از پیچش هر تار چنگی بنوازد و نوای حزن انگیز ، ابرهای سیاه را به آغوش من بسپارد تا به سوگواری بنشینند . من نیز در هم خواهم کوفت دستهای تنهایم را که در گذشته های دور به دزدین رویای سیندرلا محکوم به سلاخی  خوشه های لبخند شده اند ، میکوبم و میکوبم ، تا درد فریاد بکشد کافیست، کافیست....

 

تیک تاک تبک تاک....

 من ایستاده ام.....

آرام....

خاموش.

و دنیای من باز نبض خواهد زد، کند ولی زنده، شاید پروانه ای مسیرش را گم کند، و من ذوق زده از اشتیاق و شور زندگی که در بالهایش میلرزد اندک اندک گام بر دارم ...

تیک تاک تیک تاک.....

من ایستاده ام.....

آرام.....

خاموش.....

آرام.....

خاموش.

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 58 بازدید
شهرام هخامنش

درود بر شما شاد زیوید