چیستی

مدتهاست که من و زمان در حال مشاجره هستیم روی بودنمان بحث میکنیم و هر

روز او پیروز میشود و من شکسته شکسته روی دقیقه ها سر میخورم ...

اینجا تاریک است خیلی تاریک پرده ها ایستاده اند و پنجره ها زیر هجوم سهمگین

نفسهای یاس از دژ تنهاییم دفاع میکنند. چرخ چشمانم کثیف شده است غرق در

نگاه های ماسیده و خاطرات موذیه عبس گذشته ذهنم را دل چرکین از هر آنچه که

هست کرده؛ هر آنچه که باید میبود و نبود...

 

خنده های شیطانی تاندون ساعت آژیر مغزم را به جیغ میکشد و قلبم در تکاپوی

چه کنم چه کنم ها رگهای شقیقه هایم را به قلیان در می آورد؛ منقبض میشوند

آرزوهای ملولم  و سپس درد درد درد....

شکافی باز میشود میان

من و من....

فراخ به وسعت من...

تنم خیس است فریاد میکشد رهایم کن و باز هم – من -- دور تر و دور تر خواهد

شد ؛معلق روی امواج تردیدها به بینهایتی مرگ بار به نقطه ای کور که نشانش

نیست .

گومب گومب تق تق ....

مشت میکوبد به پنجره ،  خودش است همیشه می آید ، گوژ پشت بدترکیب

عمر... میخواهد سقط  کنم ثانیه هایم را ، مشت میکوبم گاز میگیرم لبهایم را فریاد

میزنم صبر کن  لعنتی دارم درد میکشم آه... آه...

خدای من عجب درد طاقت فرسایی دارد این –حسرت-- .

کشان کشان میروم به سوی اتاقی که مملو است از افکار ذوب شده ی صدها

نویسنده ، تمام کتابهای چنبره زده را رها میسازم پر میکشند بال میزنند و کور

کورانه به این سو و آنسو به دنبال ایدئولوژی های من درآوردی اوج میگیرند و

بووووومب روی زمین سقوط میکنند .

به آینه خیره میشوم

به صورتی رنگ پریده سرشار از بی ارادگی رژ لبم را بر میدارم از همه

قرمزتر از همه ممنوع تر ، میکشم در وسعت کویریشان و گاه دستم مرزها را

میشکند و پا را فراتر از گوشه های خونین گاز گرفته شده می گذارد جایی که

سکوتهای زیادی سلاخی شده اند...

من تنها با تنی نحیف، شانه هایی استخوانی له زیر بی مسئولیتی هایم تلو تلو

خوران پا میگذارم روی اندیشه های تا خرخره در ژست روشنفکری  و هزاران

انگشت بسویم پرتاب میشود از نسلهایی که مرا هر گز نخواهند بخشید....

رها میشوم روی تختی که یاد آور همبستری های وحشیانه ی دزد خیال است ؛

خیره میشوم به سقف، ته نشین در موهومات؛ گم میشوم در آغوش وحشت وتا

صبح چنگ میزند میلیسد و مچاله میکند افکار تسلیم شده ام را...

تخت شروع به چرخیدن میکند دارد شروع میشود؛ میشنوم ناله های گروه کر

معروف به –نیستی— را ؛همه ی نتها زیر است ومن چون نتی خاموش بی صدا

دفن خواهم شد .

 

 

 

/ 16 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عليرضا

حسن ، زيباست ؛ زيبا مي انديشد: از صلح و صفا و آشتي هم فراتر است ؛ زيبا مي گويد و عاشقانه مي سرايد ؛ دوست مي دارد و عشق مي ورزد ؛ زيبا رفتار مي كند و جذٌاب تر از همه ، زيبارويان و جذٌاب ترين زيبايان سرزمين خود را جذب مي كند.... حسن ، نيكوست ؛ نيكو صفت و نيكوكار : به جاي آن كه ضحٌاك وار جان بخواهد ؛ نان مي دهد و جهان عرضه مي دارد ؛ سفره ي كرامتش را بنگر كه انساني خدائي است و از خدا . خدا مي بخشد ؛ نمي گيرد و نمي خواهد ... سالروز طلوع نيكوي نيكويان و زيباي زيبائي ها مبارك ! و به اين اميد كه در مكتب حسن باشيم ؛ در مكتب حُسنها ، نيكوئي ها و زيبائي ها . جهان را زيبا ببينيم و تنها به زيبائي ها بيانديشيم ؛ كه خداوند رحمن و رحيم عمر را براي زجركشيدن و در راه مطامع ديگران نيست و نابود شدن به ما نداده است زندگي ، نعمت است ، كفران نعمت نكنيم ؛ زندگي حُسن است ؛ احسان است ؛ ردٌ احسان نكنيم .... سخت مي گيرد جهان بر مردمان سختگير ! بيائيد در حُسن حسن ذوب شويم و جهان را بر خود سخت نگيريم ...

حميدرضا

تارنگار خوبی دارید. خوشحال میشم به منم سر بزنید. پیروزباشید...

حميدرضا

اگر این ترس بی معنا رها سازد دل ما را غریو بانگ آزادی بلرزاند ثریا را همان ترسی که پر باشد درون سینه امت که تا نام خدا آید به یاد آرد غضب ها را یگانه خالق هستی بری از کینه ها باشد همان ایزد که افکنده اساس نظم دنیا را همی دانم که سربازم اگر این نقطه پردازم نه من باکی به دل دارم که گویم این سخن ها را که ننگ و گمرهی باید به دور از میهنی باشد که در دامان خود دارد وطن سازان فردا را بسی انسان آزاده اسیر بند و قلاده چو بیند مهر و سجاده بپرسد این چراها را یکی بانوی فرزانه چو آرتمیس فرمانده به نیروی خدا داده مسخر کرده دریا را کمند گیسوانش را کمان ابروانش را نه پنهان کرده رویش را نه سر و قد بالا را همان کوروش که او روزی مسخر کرد دنیا را نوشته بر دل صخره حقوق نسل فردا را تو ای فرزند آزاده گرت عقلی خدا داده به کارآور خرد را و مروری کن سخن ها را نشاید کرنش و سجده به غیر از خالق هستی رها کن بنده خاکی پرستش کن اهورا را به زودی گربه ایران بر آرد نعره چون شیران بسان باز اشکاری که گیرد موش صحرا را تو ای نیروی یزدانی به هر راهی که می دانی از این گرداب شیطانی رها کن میهن ما را

بانو شرقی

ستارهههههههههههههههه[ناراحت] تو این مدت که نبودم... کار خودتو کردی دختر؟؟ حیف این نوشته های زیبات نیست.. دوستاتو محروم می کنی از خوندنش سالی یه بار می نوشتی اینم ... تعطیلش کردی نه اصلا قابل قبول نیست.. وباید برای این کارت رای گیری کنی از تک تک دوستات اگه اجازه این کارو دادند اونوقت حق داری کرکره ها رو پایین بیاری

بانوی شرقی

[سوال][ناراحت][گل][گل][گل]

Ishan

,Hello star iI have been reading yr posts and i say death is a part of a life and we all have to face it once but the thing is we did our body sheds down and buried we mix with soil but our thoughts our memories will be always there with the loved once we live for our loved once and take good care of them and after all body dies nt the spirit or the soul it only remains with the person by whom it is loved all life and after death..so death is a just a face of the life similar to the faces of the coin...

بانوی شرقی

ستاره چقدر غم انگیزه ..این سکوتت در این صفحه سیاه...! نوشته های سپیدت جانی تازه می بخشد این فضا را...![قلب]

khatere

setare koor shodam az gerye in matnet kheili dardavar bod allliiiiii