|
تاریکخانه
لحظه ای انسان را از روی کره ی زمین محوکن.آنگاه دیگر چه کسیست که به مقایسه به پردازد. همه ی تضادها از بین میرود
۱۳٩۱/۱/٢۳ :: ٩:٤٥ ب.ظ :: نويسنده : ستاره بینا
سلام دلبندم-سلام بر تو که بوجود نیامده ای و من از بوجود آمدنت در هراسم بگذار مامان برایت بگوید از آنچه که روزی تجربه اش خواهی کرد بگذار مامان از موریانه های یاس بگوید از درونی که تهیست و برونی در ظاهر با رنگ و لعاب بگذار مامان از لب هایش بگوید که این روزها مهر خاموشی -مهر ترس ترکهای عمیقی را در گستره ی بی رنگیشان نهاده است بگذار مامان از گیسوان بلندش بگوید که زیر سایه ی شوم تعصب از نوازش دستان نسیم بی بهره شدند بگذار مامان از دست کش های صورتیش بگوید که به جای قلم دنیای زنانه اش را در شستن چربیهای روی ظرفها خلاصه کرده اند بگذار مامان از آینه ی سفره ی هفت سین بگوید که چگونه رویش را برگرفت و قاب عکسی شد برای آزادیخواهان در بند بگذار مامان از حصار هایی به نام قوانین بگوید که چشمانش را به دیدن دنیا از روزنه ی بدبینی عادت داده اند بگذار مامان از نوشیدن چای تلخش بگوید که با شنیدن اخبار یادش میرود قند را با چای هم پهلو کند بگذار مامان از فقر بگوید.....از واژه ای که اینروزها حقیقت را عریان کرده است بگذار مامان از آینده بگوید از آینده ای که تجاوز تاریخ-بکارت سپیدیه امیدها را به رنگ خون در آورده بگذار مامان از دقایقش بگوید که این روزها باتلاق بی هدفی چگونه دهان باز کرده و میبلعدشان بگذار مامان از درد آبسه های دروغ بگوید که سرخی صداقت را پر از چرک کرده اند بگذار مامان برایت بگوید که دنیا آن رنگی نیست که نقاشی خواهی کرد-دنیا به رنگ نفت است-به رنگ قدرت-به رنگ خون.... کودکم مامان را ببخش اگر صبرش به اندازه ی بستن پنجره ی اتاق در روزهای بارانیست و کشیدن پرده هایی که بی محتوایی لحظات سپری شده اش را پنهان می کنند. مامان را ببخش برای خنده های تصنعیش که کوک بودن طراوت زندگیت را فالش خواهد ساخت مامان را ببخش که تو را در بوران بی هویتی خویش بی سرپناه ترک خواهد گفت.... آه کودکم مامان را بببخش که لالایی را از بر نیست - او را ببخش که نگاهش با چشمان تو فرسنگها فرسنگ فاصله خواهد داشت... ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ :: ۱٠:۳٩ ب.ظ :: نويسنده : ستاره بینا
شبهایی تاریک,تاریکی خایب,خایبی بزهکار,بزهکاری متحیر... خیره به دور دست ها-به دریایی که آشفته و بدحال است-التماس امواج به سینه ی سخت و بی احساس صخره ها او را به یاد خود می اندازد-چشمانش از اشکهای داغش میسوزند-مشتش را گره و لبهایش را گاز میگیرد میخواهد به هرقیمتی که شده غرور جریحه دارشده اش را هنوز راسخ و بی تفاوت نشان دهد-میچکند...یک به یک... اشکهایش را نمیگویم-دارم از آخرین قطره های سرم حق آزادیش میگویم-نگاه کن ببین !شاهرگ آرزوهایش چه ورم کرده است... در سر چه می پروراند... خاموش اما سیخ و ایستاده. راهی برای گریز نمی یافت! باد می وزید و چنگ زنان گیسوان بلندش را از زیر روسری سیاهش میکشید. لحظه ای گم شد-در آن روزهای پر التهاب که فریادهایش را بی مهابا در هوا رها میکرد و چه حیف که حباب افکارش تاب اوج گرفتن را نداشت(بومب...) می خواست ترسش را انکار کند-به دنبال بهانه ها برگ برگ آن روزهای سبز را مرور کرد-از تمام کوچه های نخوت گذشت و به تمام بنبست های یاس رسید... آرشه های شلیک قدرت در فضا سمفونی نفرت را به اوج می رساند و دود گازهای اشک آور چشمان آرزوهای نوپایش را می سوزاند... گره ی روسری سیاهش را باز میکند. عنکبوت سیاه افسوس ها به دور گردنش پیچیده بود و شاهرگ امیدش را حریصانه لیس میزد. زردی و کثافت پوچی لزج وار مغزش را مسموم کرده بود( آه خدای من ...) . چه تلخ ! زمانش فرا رسیده بود. اسیر در چنگال بدسگال تاریخ به همراه سپاه بی رحم دقیقه ها و زخمی با سر نیزه های حسرت به سوی سیاه چال ناگفته ها میرفت... گریزی نیست باید میمرد تا رها میشد . ۱۳٩٠/٩/٢٠ :: ۱۱:٥٧ ق.ظ :: نويسنده : ستاره بینا
سالیان مدیدیست که ساعت روی دیوارم در همان یک دقیقه ی جان کُش یلدا در خواب فرو رفته،زمستان چه زود آمد و آرزوهایم را کِرخت کرد،درخت اعتقاداتم تکیده از هر شوریست آنچه مانده تنها سوز و سرمایی است که تار و پود این شب تار را میبافد و میبافد. کرسی مادربزرگ هم خاموش شده دیگر انگشتهای کوچکمان طاقت اینهمه سرما را ندارد. طعم گندیده ی انار شیطنت های مَلس کودکیم را میدزدد و چه حیف که شوق شکستن هندوانه ی شیرین خیالمان هنوز کال و نارس بود! صدای زوزه ی باد گاه و بیگاه شعله ی کوچک خنده هایمان را خاموش میکند و جیر جیر دَر با نغمه های شیرین داستانهای مادربزرگ دست و پنجه نرم میکند.دستهایمان زیر کرسی به هم گره شده اند اما سایه های تردید در چشمهایمان میدوند؛دیگر روشنایی چراغ نفتیه مادربزرگ هم بی رمق شده،دارد اندک اندک رو به زوال میرود و بیم یک شب وَهم آلود را در واپسین نفسهای خود زنده وزنده تر میکند.دانه های برف همچنان آرام آرم میبارند و التهاب برف بازی را در سینه ی این خاک بی جان با چه مَکری امن جلوه میدهند اما بوران در راه است،عجب سرمایی! فصل فصل زمستان است... ۱۳٩٠/٧/۱٤ :: ۱٠:٠٦ ب.ظ :: نويسنده : ستاره بینا
کارو-کفرنامه: توفان زندگی ۱۳٩٠/٧/٩ :: ٩:۱٧ ب.ظ :: نويسنده : ستاره بینا
کودک دلبندم-کاش میتوانستم تو را در آغوش بگیرم تا شاید سوزش استخوانهای سختت روی تنم مرا به لحظات سختی که سپری کرده ای اندکی آشنا کند. دوستت دارم عشق کوچولوی من. مرا برای خودخواه بودنم ببخش |
درباره وبلاگ منوي اصلي آرشيو وبلاگ مطالب اخير پيوندها نويسندگان صفحات وبلاگ |
|